چیزی که اهمیت دارد کاری است که انسان می تواند انجام دهد. مکان یادگیری  و  شکل یادگیری مهم نیست.

اما اغلب ، افراد همه زندگیشان را صرف این می کنند که به گذشته حود افتخار کنند.

از مدرک تحصیلی و  اسم دانشگاه خود به عنوان ویترین استفاده کنند.و انها را  برای تفاخز بکار بگیرند .

چارلز هندی نوشته بود:

بحش عمده یادگیری من از راه گفتن است و استدلال کردن ، نه مطالعه

حتی پیش می آید که از سخنان خودم تعجب می کنم.

یادآوری : این مطالب را ایشان در سن هفتاد سالگی نوشته اند نه جوانی .

آنچه که می دانیم ، می شنویم و یا می بینیم تصویری از حقیقت است .

تا بحال فکر کرده اید که اگر در زمان گالیله زندگی می کردید ، چقدر احتمال داشت که او را محکوم نکنید؟

علم ان زمان ، شنیده ها و  انچه که مردم به چشم می دیدند حرکت خورشید به دور زمین بود. اگر از تمامی مردم یک شهر هم می پرسیدید ، چه مردم عادی چه دانشمند  فرقی نمی کرد همه یک اعتقاد داشتند.

خصوصا دانشمندان بیشتر مقاومت می کردند و حاضر نتودند به گونه ای متفاوت و بدون  پیش داوری  فکر کنند و شواهد را بررسی کنند.

راستی هنوز هم می تونیم سر چیزهایی که فکر می کنیم می دونیم و یا درست هستند  تعصب به خرج بدهیم ، مقاومت کنیم  و یا دیگران را انکار کنیم ؟

نکند فردی که رویرویمان است گالیه ای در عصر حاضر باشد ؟؟؟؟؟؟؟

برگی از یک کتاب

به جز در مواردی خاص چیزی بنام حقیقت عینی مطلق وجود ندارد.

حقیقت تابع محض موقعیت ، چشم انداز و مفروضات اولیه است.

آنچه که از نظر زیبا شناختی قشنگ می نامم احتمال دارد همسرم آ را زشت ببیند. وقتی بحث دکوراسیون داخلی در میان باشد این حالت مشکل ساز می شود .

حق با کیست ؟ حقیقت کدام است؟ به نظر من هردو .

کسانی که در دادگاه قسم می خورند که حقیقت را بگویند و جز حقیقت نگویند از همان ابتدا دروع قسم می خورند. هیچ کس نمی تواند از کل حقیقت موقعیتی خاص باخبر باشد.

 

در پایان کار ، افراد و جوامع را از آن رو که چقدر ثروت اندوخته اند به یاد نمی آورند بلکه شیوه خرج کردن ان  پول بادگار می ماند.

سنگ مزار ثروتمندان ، رهگذران را تخت تاثیر قرار نمی دهد ، انچه که به یاد می ماند راهی است که میلیون ها ثروت در ان خرج شده است.

هویت معمایی است حیرت انگیز

گمان می کنم که زندگی به راستی جست و جویی است برای بافتن هویت خودمان .

بیچاره آن کس که پیش از مردن خود را نشناسد یا توانایی های واقعی خود را درنیابد.

 

شرط موفقیت در زندگی این نیست که پیش از اقدام بدانی که دوستار انجام چه کاری هستی ، قضییه وارونه است. فقط با اقدام کردن ، آزمودن و پرسیدن و باردیگر اقدام کردن متوجه می شویم که هستیم و چه کاره ایم.

یکی از بزرگ ترین معما ها این است که چطور یک نفر می تواند در حوزه کسب وکار کارهایی را توجیه کند که در زندگی شخصی علاقه ای به انجام انها ندارد.

بادگیری از زندگی

توصیه می کنم به تئاتر بروید و پیش از بالا رفتن پرده ، برنامه را ببینید. هر کسی که به نحوی با اجرای برنامه سرو کار داشته باشند نامش در فهرست عوامل اجرا آمده است، سهم وی بزرگ باشد یا کوچک، مهم نیست. انسانها دوست دارند موجودیت و فردیت ایشان به رسمیت شناخته شود. گروه های تئاتری از بازیگران خود با عنوان منابع انسانی یاد نمی کنند – اگر مرتکب این کار شوند هیچ یک از آن‌ها برای انها کار نخواهند کرد.

 برنامه ها را با دقت بخوانید. واژه ی مدیر را برای کسانی به کار می‌برند که مسئول اشیاء هستند نه افراد، مثلا می گویندمدیر صحنه، مدیر نور. نام این افراد را با حروف درشت هم نمی‌نویسند؛ تمایز و افتخار، خاص کسانی است که در تماس مستقیم با مشتری هستند (منظور از مشتری بازیگران است).

بازیگران و هنرمندان هدایت می شوند نه مدیریت. هدایت کننده، یا کارگردان، کسی است که وقتی بازی اصلی شروع می شود صحنه را ترک می کند. او به گروه بازیگران اعتماد دارد، آنها به تنهایی از عهده کار بر می آیند. در اغلب اوقات بازیگران در صحنه هنرآفرینی خود را بهبود می بخشند. اعتماد الهام بخش است.

 درسها همه موجودند اما برای کسانی که چشم بینا دارند.

فصل شانزدهم کتاب خودم و مسایل مهم تر : تاملی بر زندگی چارلز هندی

 

چرا پروژه های ایجاد تحول (تغییرات بزرگ ) در سازمانها شکست می خورند؟ جمع بندی مطلب 2

 ادامه پست قبلی 

 ثبات و راحت طلبی در شرایطی که محیط بسیار متغییرو پر چالش است، آینده نامطلوبی  را به همراه خواهد داشت.

شرکت­ها همواره باید به دنبال افزایش کارایی و اثر بخشی فعالیتهای ارزش افزوده خود باشند.

تغییرات بزرگ(تحول) در دوره­های عمر هر سازمانی ضروری و اجتناب ناپذیر است

تغییرات بزرگ (تحول) نیازمند یک رهبری قوی است.

اولین گام ایجاد تحول و حس ضرورت و فوریت  تحول در تمامی سطوح سازمانی (مدیران و کارکنان) است. بدون این گام احتمال شکست این تحول به شدت بالا می­رود.

تغییرات بزرگ به اندازه کافی سخت و چالش برانگیز است لذا نیازبه امید و روحیه بالای سازمانی و اعتماد به مدیران دارد.

تغییرات اساسی گام­های علمی دیگری نیز دارد که در آینده در مورد آنها صحبت خواهیم کرد.

عملیاتی کردن دانش، مهمتر از دانستن آن است همه ما می­توانیم بجای کلمه سازمان، خانواده و بجای مدیران، خودمان را به عنوان  مسئول  خانواده هایمان­ قرار دهیم و به اجرائی کردن دانش مدیریت در زندگی واقعی­مان اهتمام کنیم.