داستان کوتاه

گلی سرخ برای محبوبم

 

جان بلا نکارد” از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل” . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. “جان” بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد “جان” سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. “جان” در خواست عکس کرد ولي با مخالفت “ميس هاليس” رو به رو شد . به نظر “هاليس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: “تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.”. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر “جان ” به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان “جان ” بشنويد: ” زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام – موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت “ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟” بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . منجان بلا نکارد” هستم وشما هم بايد دوشيزه “مي نل” باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت” فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!”
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

 

یک مطلب جالب از وب لاگ سایرین

http://www.yekpanjare.com/2007/07/1150.php

سوال‌های کنکور امسال را دیده‌اید؟ بعضی سوال‌هایش واقعاً خیلی باحالند! منظورم چیست؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم: انگار یک سری سوالات کنکور امسال در دروس ادبیات و معارف، برای آی‌کیوی در حد سرخس! طراحی شده است، در حدی که قشنگ آدم را به خنده می‌اندازد. باور نمی‌کنید؟ پس سوال‌ها را بخوانید:

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«به نام خدای …………
بیانداخت شمشیر را شاه دین»
1) جهان آفرین
2) مهربان
3) کریم
4) رحیم

یعنی گزینه‌ها آن‌قدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد، به‌راحتی و با توجه به وزن شعر، می‌تواند گزینه‌ی درست را پیدا کند. اما این سوال تازه خوب است! صبر کنید برسیم به جالب‌ترهایش!

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چه‌گونه گور ………. گرفت»
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام

به خدا این سوال‌های کنکور امسال بوده است ها! فکر نکنید من این‌ها را از خودم درآورده‌ام. باور نمی‌کنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید. توی این سوال فقط کم مانده بود یکی از گزینه‌ها را هم می‌گذاشت “دل‌پذیر” یا “تبرک”! تست بعدی را داشته باشید:

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«که گوید برو …… رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشم‌های

دقت دارید که، طراح محترم گزینه‌ی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین عزیز کوچک‌ترین شکی نکنند. آن گزینه‌ی 4 هم که آخرش است. اما سوال بعدی:

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
« ………… پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه‌جا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همه‌جا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان

باز این سوال نسبت به قبلی‌ها خوب است! گزینه‌ی 3 را دارید که! خُب دیگر وقتش است برویم سراغ شاه‌کارها!

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«گل همی پنج روز و ……. باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت

یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجسته‌ای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان! اما حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم:

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«ارزش هر کس به درک و …. وی از حقیقت هستی و جای‌گاه انسانی در کاردانی آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی

و اما به نظر من در میان همه‌ی این سوالات نبوغ‌آمیز، جایزه‌ی ویژه تعلق می‌گیرد به سوال درخشان، بی‌نظیر و شگفت‌انگیز زیر:

 

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ……… رویاهایی را مشاهده می‌کنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن

آقا من همیشه هنگام دویدن رویا می‌بینم! آن‌قدر خوب است!!! فکر کنم طراح عزیز شب قبل از طرح سوال صد سال تنهایی مارکز را خوانده! که در جایی از آن، اهالی ماکوندو، به علت شیوع…..

 

با تشکر از مطالب جالبی که دوستی در وبلاگش درج کرده بود ُ امیدوارم که دوستمان از درج مطلبش در جا دلخور نباشد برای همین لینک وبلاگ ایشان را در بالا گذاشتم .

امتحان هوش

 

در ادامه این مطلب 4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.

 

آماده ای؟

 

 

 

برو پایین تر…..

 

 

 

 

سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

 

سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.

 

 

 

 

 

سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

 

 

 

 

 

 

 

جواب:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

 

سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!!  این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

 

 

 

 

 

 

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana   2- Nene   3- Nini   4- Nono. اسم             

                                                 پنجمی چیه؟

 

 

 

 

جواب: Nunu ؟

 

 

 

 

 

 

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

 

بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

اینو برای امتحان اونهایی که فکر می کنید باهوشند بفرستید.

 

داستان معجزه اراده

مغز متفكرِ «فِرِدي »

 

پسر شانزده ساله‌اي به نام فِرِدي را مي‌شناختم. تعطيلات تابستان تصميم گرفت كاري پيدا كند و سربار خانواده نباشد. پدرش ابتدا از تصميم او ناراحت شد ولي در مقابل اصرار فرزند قول داد برايش كاري پيدا كند. فِرِدي گفت: من نمي‌خواهم شما برايم كار پيدا كنيد، خودم به دنبال كار مي‌گردم و مطمئن باشيد پيدا خواهم كرد؛ فقط بايد فكر كنم.

فِرِدي پس از آن به سراغ روزنامه‌ها رفت. در روزنامه‌اي آگهي شده بود جويندگان كار ساعت 8 صبح روز بعد به محل معيني مراجعه كنند. فِرِدي يك ربع ساعت زودتر در محل حاضر شد و ديد كه حدود بيست نفر قبل از او آمده‌اند. فِرِدي با يك نگاه فهميد كه همه آنها واقعاً نيازمند و جوياي كار هستند. با خود گفت: حتماً يكي از آنها انتخاب مي‌شود و نوبت به من نخواهد رسيد. فِرِدي جوياي كار بود و بايد فكري مي‌كرد. تكه كاغذي برداشت و روي آن مطلبي نوشت و تاكرد و به خانم منشي كه آنجا بود داد و با تعظيمي گفت: اين نامه بسيار مهمي است كه خيلي فوري بايد به دست رئيس شما برسد. خانم منشي نامه را گرفت و نگاهي به فِرِدي انداخت؛ سيماي مصمم او باعث شد خانم منشي حرفش را بپذيرد و به او نگويد: مانند ديگران برو و در صف بايست تا نوبتت برسد.

خانم منشي نامه را گرفت، باز كرد خواند. فِرِدي نوشته بود: آقاي محترم من نفر بيست و يكم هستم ولي خواهش مي‌كنم قبل از هر تصميمي مرا ببينيد. منشي خنديد و نامه او را برد روي ميز رئيس گذاشت.

(جالب و مهم اين كه) فِرِدي را استخدام كردند.

 

 

                                                نقل از كتاب:معجزه اراده- نويسنده: نورمن وينسنت پيل

 صفحه۳۶و ۳۷

آموزش ابزارهاي word

 موضوع :    جلوگيري از چند ورژني چند گزارشات

ايجاد گزارشات در شركت ما يكي از مهمترين فعاليتها و خروجيهاي هر پروژه محسوب مي‌شود هر موضوعي كه به ايجاد مستندات حرفه اي تر و مناسب تر منجر شود مي‌تواند هم‌افزايي زيادي را براي تيم پروژه‌ها و در نهايت كل شركت منجر شود. لازمه اين موضوع رعايت اصول اوليه مستندسازي توسط همه كاركنان شركت مي‌باشد و همچنين ياري همگاني براي رفع مشكلاتي كه دست‌به گريبان آنها هستيم. به عنوان مثال يكي از مشكلات مستندسازي و استفاده از فايلهاي مشترك در پروژه ها موضوع چند ورژني شدن مستندات است . حتما تا بحال به مواردي مانند گزارشي با نام فايل نهايي –final-  و انواع اقسام كلمات كه معني اخرين ويرايش سند را نشان مي‌دهد اما شما مطمئن هستيد كه ويرايشهاي ديگري نيز وجود دارد ، برخورد كرده ايد . اين موضوع به دليل نام گذاري هاي متعدد انجام شده بر روي يك سند است كه با كد گزاريهاي مختلف توسط افراد ايجاد شده است كه جز ايجاد سردرگمي حاصل ديگري ندارد علاوه بر اين نگهداري اين نسخ متعدد نيز بسيار مشكل بوده و فضاي زيادي را اشغال مي كند. به همين دلايل كار كردن چند كارشناس بر روي يك گزارش كاري بس مشكل وطاقت فرسا است البته اگر شما مسئول انتقال اطلاعات ويك پارچه نگه‌داشتن مستندات باشيد. اگر چنين مسئوليتي ندارد خيالتان راحت باشد مطالب زير زياد هم مهم نيست البته تا وقتي كه گرفتارش نشده باشيد.

به هر حال براي ايجاد بلوغ نرم افزاري و ايجاد بسترهاي مناسب كار تيمي بايد براي اين موضوع كاري انجام دهيم . اين كار را قبلا كارشناسان محترم ماكروسافت (رحمه ا…. علي اجدادهم ) انجام داده اند وتنها كافي است قبول زحمت نموده نسبت به اجرا اين ابزار اقدام كنيم .

در منوي file ابزاري بنام version  وجود دارد كه با فعال نمودن آن مي‌توان نسخ متعدد را با ذكر نام تاريخ وساعت نگهداري نمود و در مواقع لازم (لطفا هميشه ) ياداشت هايي را در مورد ويرايش مختلف ايجاد نمود. براي اين كار بعد از ايجاد ويرايش جديد لازم است تا بجاي save  معمول به منوي فايل رفته و ضمن ايجاد ياداشت مناسب فايل را ذخيره نمايد

 

عكسهايي از تهران

 اگر شما مايليد عكسهايي از تهران ، براي عزيزانتان در خارج از ايران ارسال كنيد يك سايت جالب براي اين كار وجود دارد و مي‌توانيد آدرس سايت  را به آنها معرفي نماييد.

                                                                         http://www.tehran24.com

 در اين سايت به صورت دوره‌اي عكسهايي مناطق مختلف تهران بر روي سايت قرار مي‌گيرد كه قابليت جستجو نيز دارد.

فرشته ای به نام مــــــادر

 

تقدیم به تمام مادران  فداکار و مهربان سرزمینم و مادر خودم 

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در
بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه
ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد  و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت
: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين
انسان هاي بدي هم زندگي مي‌کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خدا گفت:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه
داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين
شنيده مي شد

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانه
او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را

*** مـــــــــــــــــادر*** صدا کني

 

داستانک

همه چهار تا همسر دارن  :

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترين ها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد .

روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام .”

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفتمن از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟او جواب داد به هيچ وجه !” و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟او جواب داد نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد .” قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت متأ سفم! در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم “. جواب او همچون گلوله هايي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي کند به کجا روي، با تو مي آيم.” پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم .

در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اين که تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند . فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند . همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتي که تنها کسي است که همه جا همراهمان است.

همين حالا احياءش کنيد، بهبودش ببخشيد و مراقبش باشيد

درس دوم از درسهای زندگی

 

 يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد… يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!… خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد… يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

 

 

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!